مشروح دیدار جمعی از آزادگان با آیت الله هاشمی رفسنجانی (94/05/26)
جمعی از آزادگان 8 سال دفاع مقدس، به مناسبت سالروز برگشت اولین گروه آزادگان به کشور در 26 مرداد 1369، با آیتالله هاشمی رفسنجانی، فرمانده جنگ، دیدار و گفتوگو کردند.
در ابتدای این دیدار، پس از تلاوت آیاتی چند از کلام الله مجید، آقای سیدمحمدتقی طباطبایی، مدیر کل امور شاهد و ایثارگران دانشگاه آزاد اسلامی، در سخنانی گفتند: «بسم الله الرحمن الرحیم، «مِنَ المُؤمِنينَ رِجالٌ صَدَقوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيهِ ۖ فَمِنهُم مَن قَضىٰ نَحبَهُ وَمِنهُم مَن يَنتَظِرُ ۖ وَما بَدَّلوا تَبديلًا» تقدیم به روح بلند و ملکوتی امام عظیم الشأن ما، بنیانگذار جمهوری اسلامی و شهدای 8 سال دفاع مقدس و به ویژه شهدای مظلوم تنگنای اسارت، همسنگران شهید، غریب و مظلوم ما و به ویژه سید آزادگان مرحوم سید علیاکبر ترابی.
در ابتدا 26 مرداد سالروز بازگشت افتخارآفرین و پیروزمندانه اولین گروه از آزادگان ایران عزیز را به آغوش میهن اسلامی خدمت یکایک عزیزان حاضر، آزادگان بزرگوار و به محضر فرمانده سرافراز دفاع مقدس، حضرت آیتالله هاشمی رفسنجانی تبریک عرض میکنم که امروز به ما عیدی دادند و ما را مفتخر به دیدارشان کردند. صمیمانه از محضر حضرتعالی تشکر میکنیم که هر ساله آزادگان را به حضور میپذیرید و برای ما بسیار جای خوشبختی است که محضر شریف شما نایل میشویم و خاطرات دوران دفاع مقدس و دوران بسیار زیبا و ماندگار امام راحل برای ما زنده میشود. انشاءالله خداوند به شما طول عمر و سلامتی بدهد تا انقلاب اسلامی و کشور عزیز ما بتواند از خدمات و اندیشههای راهگشای حضرتعالی بیشتر بهرهمند شویم. چون در جمع آزادگان هستیم، بناست از صحبتهای آزادگان مستفیض شویم و برای حضرتعالی هم چیزی شیرینتر از خاطرات آزادگان نیست. لذا عرایضم را بسیار کوتاه میکنم و گزارشی مختصر از وضعیت ایثارگران در دانشگاه آزاد اسلامی، خدمت شما عرض میکنم.
دانشگاه آزاد اسلامی شجرهی طیبهای است که با دستان مبارک حضرتعالی و تأیید امام راحل در این میهن اسلامی نشانده شد، امروز بحمدلله بسیار پرثمر و تناور شده است و آثار و برکات بسیاری برای میهن عزیز ما داشته است. هم اکنون در دانشگاه آزاد حدود 12 درصد از دانشجویان، دانشجویان شاهد و ایثارگر هستند. یعنی از یک میلیون و هشتصد هزار دانشجو ما 110 هزار دانشجوی شاهد و ایثارگر داریم که مشمول قانون جامع هستند. یعنی در قانون آمده که خدمات و تسهیلاتی برای خانوادههای معظم شهدا شامل همسر، فرزند و والدین شهید، جانبازان 25 درصد به بالا، همسر و فرزند آنها و آزادگان و همسر و فرزند آنها در نظر گرفته شده است. ما بیش از صد هزار دانشجو داریم که شاهد و ایثارگر هستند، اما متأسفانه در قانون جامع ذکری از آنها نشده است. جانبازان زیر 25 درصد، برادر و خواهر شهید و رزمندگان بالای شش ماه جبهه که امیدواریم در اصلاح قانون جامع به این عزیزان هم عنایتی شود. بیش از 200 هزار دانشجوی شاهد و ایثارگر در دانشگاه آزاد داریم که واقعاً فضای دانشگاه را بسیار فضای عرفانی و فرهنگ ایثار و شهادت را در همه جا آکندهاند. امیدواریم که بتوانیم وجود این عزیزان را قدر بدانیم. چون وجود این تعداد یک فرصت است. این افتخاری برای دانشگاه آزاد است که این عزیزان قدوم مبارکشان را آنجا میگذارند. انشاءالله ما باید برنامهریزی کنیم که از این فرصت در جهت ترویج فرهنگ ایثار و شهادت استفاده کنیم. چون خود این عزیزان میتوانند بهترین تبلیغ فرهنگ انسانساز و ایمنساز ایثار باشند.
بحمدلله دانشگاه آزاد از زمان قبل تسهیلات بسیار خوبی را برای عزیزان ایثارگر داشته است. در دوران مدیریت جدید دکتر میرزاده، با نگاه بلندی که متأثر و برگرفته از نگاه عمیق حضرتعالی به جامعه ایثارگران است، ایشان دستور دادند که حتیالامکان بتوانیم با تدوین آییننامههایی، مشکلات این عزیزان را رفع کنیم و ما منتظر هستیم قانون جامع خدمات ایثارگران توسط جناب دکتر میرزاده ابلاغ شود که اگر آن قانون ابلاغ شود، مشکل تمامی ایثارگران دانشگاه حل میشود. چون قانون شامل سه دسته است. یعنی سه جامع هدف دارد. جامع هدف اول دانشجویان هستند. دسته دوم اعضای هیأت علمی هستند که حدود 500 نفر از اعضای هیأت علمی ما از خانواده شاهد و ایثارگر هستند و همچنین تعداد 2500 نفر از کارکنان دانشگاه آزاد شاهد و ایثارگر هستند. بحمدلله در دوران مدیریت جدید برنامههای بسیار خوبی در جهت تجلیل و تقدیر از مقام خانوادههای معظم شهدا و جانبازان و آزادگان به عمل آمده است. هر دو هفته یک بار دیدارهای مستمری با ریاست دانشگاه و معاونین محترم ایشان داریم. به خانواده معظم شهدا سرکشی و آنها را زیارت میکنیم. آقای دکتر میرزاده دستور دادند که به هیچ عنوان بازتاب خبری نداشته و تبلیغاتی نباشد. ما هم اطاعت کردیم و این دیدارها به صورت خاموش انجام میشود. در یک ماه قبل به آسایشگاه قطع نخاعی ثارالله رفتیم که حدود سی نفر جانباز قطع نخاعی از گردن به پایین در آنجا بستری هستند. ما آنها را زیارت کردیم که در روحیهی مسؤولین دانشگاه هم تأثیرات بسیار مثبتی میگذارد. امیدواریم با رهنمودهای حضرتعالی و مدیریت جناب آقای دکتر میرزاده، بتوانیم در مدتی که در دانشگاه آزاد توفیق خدمت داریم، قدمهای مثبتی را در جهت خدمت رسانی به این عزیزان برداریم که به اعتقاد امام(ره) بهترین بندگان خدا هستند و کسانی هستند که دین خودشان را به خدا و انقلاب ادا کردند و تمام کشور وامدار آنها هستند. انشاءالله تا روزی که ما هستیم، بتوانیم قدمهای مثبتی در جهت ارتقای تحصیلی این عزیزان برداریم. بنده بیشتر از این وقت را نمیگیرم، چون جمع، جمع آزادگان است و امروز هم روز آزادگان عزیز است، از سخنان خاطرات دوستان آزاده استفاده کنیم و فضا را به دوران اسارت و آن جاهایی که شما دوست دارید، ببریم. والسلام علیکم»
در ادامه دکتر عظیمی در سخنانی گفتند: «بسم الله الرحمن الرحیم، بنده هم سالروز ورود آزادگان سرافراز را به کشور اسلامی ایران تبریک عرض میکنم. امیدواریم بتوانیم رهروان خوبی برای امام(ره) و شهدای عزیز باشیم.
بنده علی مردان عظیمی هستم که در سال 64 در یک عملیات شناسایی در عمق خاک عراق ابتدا مجروح و سپس جانباز شدم. بعد از جانبازی به اسارت دشمن در آمدم. حدوداً سه ماه در سلول استخبارات بودم و بعد به اردوگاه رمادیه منتقل شدم. با توجه به اینکه امروز هوای جلسه فضای بچههای آزاده است و سخن گفتن در محضر حضرتعالی و دوستانی که همه اهل جنگ و دفاع مقدس بودند و همه بیش از بنده سابقه دارند، کار سختی است، لذا در این مدت کوتاهی که فرمودند، خاطرهای راجع به مقاومت و ایثار آزادگان در اسارت خدمت حضرتعالی و دوستان تقدیم میکنم.
حضرت آیتالله هاشمی، واقعیت امر این است که شما فرمانده جنگ بودید و هیچگاه زحمات شما از ذهن ما بیرون نمیرود و این را شک نکنید. در دوران دفاع مقدس یک عدّهای به تقدیر با اسارت روبرو شدند و در اسارت ماندند. اما واقعیت این است که در اسارت هم ساکت نبودند. من حاضر هستم سوگند یاد کنم که شما هیچ آزاده و اسیری را در هیچ جای دنیا به مقاومت آزادگان نظام جمهوری اسلامی نخواهید پیدا کرد. یادم میآید روزی صلیب سرخ به ما گفت که اسرا بیش از شش ماه بر اعتقادات خودشان باقی نمیمانند، اما شما سالهاست که هنوز بر اعتقادات دینی و نظام سیاسی خودتان تأکید میکنید. ببینید امروز بعد از سالها معتقدترین قشر این جامعه چقدر وضعیت ایثارگری دارند؟ با اینکه بیانصافی است که بگوییم در نظام جمهوری اسلامی رفاه کم هست، با این همه رفاهی که داریم، چقدر حاضر هستیم به همدیگر ایثار کنیم؟ من یک نمونه کوچک را میگویم. در حادثهی محرمی که پیش آمد و آتشسوزی شد، چند نفر از مردمی که معتقدترین بودند، به خاطر اینکه فرار کنند، دیگران را زیر پای خودشان له کردند. اما من شاهد یک خانواده از ایثارگران هستم که به هیچ عنوان تا الان جایی مطرح نشده است.
ما در اردوگاه تکریت 17 در خدمت حاج آقا سیفالهی بودیم که از دوستان بسیار ارزشمند و واقعاً سرافراز آزاده ما هستند. ما قبلاً در اردوگاه کمپ 7 رمادیه بودیم. شایعه شده بود که یک مقدار از اسرار را میخواهند از اینجا به اردوگاه دیگر ببرند. یادم میآید ساعت 9 صبح در گرمای 50 درجهی تابستان یک تعداد از بچهها را صدا و در وسط اردوگاه به خط کردند. هنوز صبحانه نخورده بودیم. ما را تا ساعت یک جلوی آفتاب نگه داشتند. هر چند لحظهای یک «بشین پاشو» میدادند و بچهها به دلیل شدت ضعف سرشان گیج میرفت و به زمین افتادند. باز دوباره میگفتند «بشین پاشین». از آنجا بچهها را سوار اتوبوسهایی کردند که از ساعت 9 زیر آفتاب بودند و اتوبوسها پنجرهشان باز نمیشد، در هر صندلی دو نفره، 4 نفر را با زور و کتک قرار دادند. خداوند شاهد است از دقیقهای که بچهها وارد اتوبوس شدند، چون اکثر بچهها آب بدنشان تمام شده بود، از لب اکثر بچهها خون جاری شد. آزادهها را با کتک سوار کردند که یا دندهها و یا سر و دست آنها شکست. ما را به اردوگاه تکریت 17 آوردند. افسر عراقی گفته بود که اگر در راه کسی خواست بمیرد، اتوبوس متوقف نمیشود. ما را به اردوگاه 17 آوردند. اردوگاه 17 اردوگاه خاصی بود و هیچ چیز نداشت. از ما با یک تونل وحشت، استقبال کردند و همهی بچهها را با ابزاری کتک میزدند که غیرقابل تحمل است. امروز هم اگر بگویم کسی را با کابل با نبشی میزدند، شاید مردم بگویند مگر میشود؟ ولی این اتفاق افتاده است. بچهها را از این تونل عبور دادند و ما را داخل سولهای که نه کولر نه پنکه داشت، ریختند، آن هم در گرمای تابستان، بچهها در این اردوگاه آنقدر تشنگی کشیدند که خدا میداند تعدادی به حالت غش افتادند و در حالت مردن بودند. یادم میآید که بعداً عراقیها وقتی این وضع را دیدند، یک شیلنگ را با تانکر آب آوردند و از پنجره آب را کف سالن ریختند. بچهها صورتهایشان را روی آب میگذاشتند و در حالی که آب خونی شده بود، آب را میمکیدند. همین بچهها ماندند تا روزهایی که داشتیم آزاد میشدند.
بالاخره کسانی بودند که 6 یا 7 سال اسیر بودند و از خداوند میخواستند که آزاد شوند و هیچ اسیری نیست که نخواهد آزاد شود. ما دو قاطع داشتیم. در قاطع یک در خدمت مرحوم آقای ابوترابی بودیم و قاطع دو آخرین اردوگاهی بود که آزاد شدیم. چون همان روزی که ما را از اردوگاه رمادی آوردند، سربازی به من گفت «ایران ماکو!». یعنی ایران نمیروید و اگر هم بروید، اینجا آخرین اردوگاه، آخرین اتوبوس و آخرین صندلی است. ما آخرین اردوگاهی بودیم که میخواستیم آزاد شویم و اگر توجه کنید، شایعاتی مبنی بر اینکه تبادل اسرا به هم میخورد، در جامعهی اسرا زیاد شده بود که مثلاً امروز به هم میخورد و امروز دیگر نمیگذارند. اما صلیب آمد و به بچههای ما لباس داد و میخواست آنها را نامنویسی کند که سوار شدند. بچههای اردوگاه امتناع کردند از اینکه سوار شدند. چرا؟ گفتند چون امکان دارد تبادل اسرا به هم بخورد و اگر قرار باشد تبادل به هم بخورد و کسی اینجا بماند، بگذارید ما باشیم و بروید اردوگاه دیگر را ثبتنام و سوار کنید.
به اردوگاه بعدی رفتند، آنجا هم کسی سوار نشدند و ثبتنام نکردند. بار سوم که به قاطع ما آمدند، مرحوم آقای ابوترابی با اصرار گفت آنچه را که شما میخواستید، ثابت کنید، ثابت کردید. ثبتنام کنید. گفتیم: یک عده از ما و یک عده از اردوگاه بعدی بروند. باز هم قبول نکردند. خدا میداند صفی که قرار بود ثبتنام کنیم و سوار ماشین شویم، نوبت هرکسی که میشد، دستش را روی شکمش میگذاشت و از صف خارج میشد و به عقب میرفت. یعنی اگر قرار است کسی در اسارت بماند، من باشم. برادران آزادهی ما اینگونه ایثارگری و مقاومت کردند و هیچگاه از ارزشهای انقلاب و نظام پشیمان نیستند و نخواهند شد.
جناب آقای هاشمی، شما بزرگ ما هستید و روزی که بنده بچه بودم و به جبهه رفتم، حضرتعالی به عنوان فرمانده جنگ بودید. امروز این قشر یک سری مشکلات دارد. واقعیت این است که اگر حل نکنیم، خوب نیست. من دیروز در جایی بودم که شخصی میگفت ما داریم خانهی ایثار ایجاد میکنیم. ما داریم بهترین بچههای جنگ را از دست میدهیم، تازه داریم میرویم که جوان را ایثارگر کنیم. تعجب میکنم که قوانین و مقررات تصویب شده و لازم الاجرا هست، اما هیچ دستگاهی نیست که بتواند برای بچههای ایثارگر، جانباز و آزاده انجام بدهد. چرا اینگونه شود؟ مگر بهتر از اینها در نظام جمهوری اسلامی چه کسی است؟ نمیگویم که تواناتر از ما نیست. هستند، اما واقعیت امر این است که اینها خیلی زحمت کشیدند. در همان اوایل آزادی یک روز خدمت مرحوم ابوترابی رسیدم و به ایشان گفتم: حاج آقا واقعاً کسی ما را محل نمیگذارد که خدمت کنیم. گفت: آقاجان شما تخصص ندارید. ما رفتیم درس خواندیم. من در دانشگاه تهران لیسانس و فوقلیسانس گرفتم و الان دانشجوی دکترا هستم. ولی امروز هم در این نظام چرا از این پتانسیل بسیار سازنده استفاده نمیشود؟ من دو خواهش دارم. اول اینکه به مسؤولین نظام تأکید کنید. من مطمئن هستم اینها هیچوقت به این نظام خیانت نمیکنند و صادقانه میتوانند کار کنند. یک موضوع دیگر مربوط به قوانین و مقررات اشتغال خانواده ایثارگران است. تأکیدی بفرمایید که دستگاههای اجرایی همان سهمیهای را که در قانون برای آنها تعیین شده، اجرا کنید. از اینکه وقت شما را گرفتم معذرت میخواهم. شادی ارواح طیبهی شهدا، امام شهدا، روح بزرگوار آقای ابوترابی عزیز و همهی شهدای تنگنای اسارت اجماعاً صلوات.»
در ادامه مراسم آقای ماشاءالله رهگذر، استاد قرآن در دوران اسارت نیز در سخنانی گفت: «بسم الله الرحمن الرحیم، سلام و درود به شهدای تاریخ انقلاب و تاریخ جنگ و تاریخ اسارت. سلام بر ما و بندگان شایستهی خدا. آنجایی که عقاب پر بریزد/ از پشهی لاغری چه ریزد. در محضر حضرت آیتالله هاشمی هستیم، سردار جبهه و سازندگی و عزیزان آزاده و سرور خودم. میگوید که فتح دل مشکلتر از فتح گل است. دشمن 1200 کیلومتر از خاک ما را تصرف بکند، ولی قلب ما را نتوانست تصرف کند. این یک پیروزی است. 1200 کیلومتر از مرز و خاک ما را تصرف کند، ولی قلب ملت و عزیزان آزاده را نتواند تصرف کند.
عزیز بزرگوار، حضرت آیتالله هاشمی، بشارتی را خدمت شما بدهم که یا شنیدید و یا کمتر شنیدید. عزیزانی که اینجا شرف حضور دارند، میدانند که عزیز دل ما جناب آقای سید احمد آقای عجمی، امام جمعهی اسارت بودند که تشریف دارند. ما در اسارت همه چیز داشتیم. دولت، وزیر، معلم، فدایی و هر چه که به فکرتان خطور کند، داشتیم و قلب همه مثل تسبیح به هم متصل بود و دشمن از این رنج میبرد و از خود میپرسیدند که اینها چه امتی هستند و چه کسانی هستند؟ در نماز جمعه اسلحه نداشتیم اما چوب داشتیم. نماز وحدت در اردوگاه در قلب دشمن داشتیم. به دشمن میگفتیم که ما برای شهادت آمدیم و الان که اسیر هستیم، عروسیمان است.
عمرم گهی به هجر و گهی در سفر گذشت
به تاریخ زندگی (اسارت) همه دردسر گذشت
شاید برای ما دردسر داشت؟ اما برای دشمن استخوانشکن بود. دعای کمیل ما برگزار بود. دعای توسل و سینهزدن برگزار بود. میآمدند و میگفتند که سینه نزنید. میگفتیم: برای چه؟ میگفتند: مَن لَطَمَ عَلی صَدره لَیسَ منّا. گفتیم: این حدیث مال کیست؟ این حدیث مال ابوحریره هم نیست. علت چه بود؟ میترسیدند. از فریاد ما میترسیدند. در نماز قرآن میخواندیم، سوره ابراهیم میآمد، از اسم ابراهیم میترسیدند. میگفتند که الان میخواهند تبر بگیرند و بشکنند. دشمن اینگونه است. الخائن خائف. سینه میزدیم، نماز میخواندیم، اذان میگفتیم، فریاد میزدیم، مرگ بر صدام میگفتیم، چون همهی کارها الهی بود.
جان چون به خدا بپیوندد، صفا یابد، پیکر مادی را ارزشی نیست. مطلب زیاد است. ولی چون وقت محدود است، همین بس که واقعاً اسرا سفیر حق هستند، چرا؟ چون طارق عزیز در سازمان ملل اشاره کرد و گفت که به داد ما برسید، رزمندگان جمهوری اسلامی ایران در جبهه میجنگند و اسرای آنها در اردوگاه و کمپ با ما میجنگند. حالا دیگر حساب کنید العاقل بالاشاره. چون وقت کم است مطالبم را جمع میکنم و از زحمات جناب آقای طباطبایی شدیداً و قویاً سپاسگزاریم که این جمع را به حضور سرورمان جناب آیتالله هاشمی رفسنجانی که از السابقون با السابقون هستند، رساندند و سپاسگزاریم. والسلام علیکم»
در ادامه آقای طباطبایی مجدداً در سخنانی گفت: «همهی آزادگان معتقدند که دو دلیل اصلی و عمده باعث آزادی آنها شد. البته دعای خیر حضرت امام(ره) و فرماندهی عالی حضرت امام(ره) و دعای خیر ملت ایران همیشه بدرقهی راه اسرا بود. ولی آن دو کلید اصلی یکی امیدی بود که مرحوم آقای ابوترابی سید آزادگان در دل آزادگان همیشه مشعلش را زنده نگه داشت. در این ده سال، همیشه به ما امید می داد. در سختترین شرایط که همه نا امید میشدند، ایشان با آن روحیهی الهی که داشت، به ما روحیه میداد و هیچوقت نمیگذاشت عزیزان آزاده نا امید شوند. لذا تا لحظهی آخر همه با امید زندگی کردند.
دومین کلید، تدبیر حضرت آیتالله هاشمی بود که به عنوان رئیس جمهور وقت، زمانی که از رادیو بغداد در اردوگاه پخش میشد که صدام ملعون گفت که «یا اخی رفسنجانی قد تحققت ما اردتم» آزادگان مثل اینکه آزاد شده بودند و در پوست نمیگنجیدند که چطور جنابعالی توانستید با تدبیر خردمندانه، صدام ابله، دیوانه و متجاوز را به جایی برسانید که در بنبست قرار بگیرد و راضی به آزادسازی اسرا و پذیرش بندهای قطعنامه شود. لذا باز هم خدا را سپاسگزاریم که در محضر شما هستیم. سید بزرگوار ما حضرت ابوترابی از جمع ما رفتند و انشاءالله روح ایشان ناظر بر این جلسه باشند و ایشان جزو ارادتمندان حضرتعالی و همیشه دعاگویتان بودند. امیدواریم سایهی حضرتعالی مستدام باشد و ما سالها در سالگرد آزادگان خدمت حضرتعالی شرفیاب شویم.»
در ادامه آزاده آقای دکتر شیبانی در سخنانی گفت: «بسم الله الرحمن الرحیم، با توجه به ضیق وقت بنده مطالبی را از روی نوشته میخوانم. بنده سعید شیبانی هستم، اولین آزاده فارغ التحصیل در مقطع دکترا در کشور و عضو هیأت علمی دانشگاه خوارزمی تهران هستم. سالگرد ورود آزادگان را که آقای هاشمی رفسنجانی خودشان جزو آزادگان والسابقون والسابقون اولئک المقربون هستند، به تکتک شما و ملت ایران تبریک میگویم. عرایض من شامل دو بخش است که شامل آزادگان محترم و یک درخواست از جناب آقای هاشمی است. عرایضم را از مردی آغاز میکنم که از سال 1342 با پشتیبانی همسر و خانوادهاش مبارزه با رژیم ستمشاهی را آغاز کرد، تبعید شد، زندان کشید و شکنجه تا حد اعلا را تحمل کرد. این خانواده هیچ وقت پشت این مرد را در هیچ شرایطی خالی نکرد تا انقلاب پیروز شد. بعد از انقلاب ریاست مجلس را به عهده گرفت. ایشان در مجلس یک سنت بسیار حسنه را از خودشان بجا گذاشتند که «اصلها ثابت و فرعها فی السما» این سنت حسنه پخش زنده جلسات علنی مجلس شورای اسلامی است که همچنان باقی هست و ما از برکاتی داریم استفاده میکنیم که امیدوارم همچنان بماند.
در بغرنجترین زمان جنگ تحمیلی، ایشان امین امام بودند. امام به جای اینکه یکی از امیران ارتش یا یکی از سرداران سپاه را به عنوان جانشین فرمانده کل قوا معرفی کنند، ایشان را به عنوان یک روحانی گذاشتند. شما به درجهی اطمینان نگاه کنید که امام چه اطمینانی به ایشان داشتند. وقتی که امام، ایشان را به عنوان جانشین فرمانده کل قوا قرار دادند، تَهِ دل مردم گواهی میداد به اینکه این جنگ به نفع ایران رقم میخورد. مردم از تَه دل به این اعتقاد داشتند و ما این را سال به سال میبینیم که جنگ به نفع ما تمام شد. خانوادهی بیش از 40 هزار اسیر ایرانی بلاتکلیف بودند. همانطور که جناب آقای طباطبایی فرمودند، درایت، کاردانی و شجاعت این مرد بود که توانست اتوبوس به اتوبوس آزادهها را از عراق به ایران بیاورند. واقعاً من در اینجا به نیابت از تمام آزادهها از تَهِ دل و از اعماق وجودم، هم از جانب خودم و هم از جانب آزادهها و هم از جانب ملت ایران واقعاً از ایشان تشکر میکنم. خیلی زحمت کشیدند. شاید تاریخ هنوز این صفحه را باز نکرده است که چه شادیهایی را ایشان با درایت خودشان در رگهای ملت ایران تزریق کردند. چون ایشان مرد بحران هستند. در آن شرایطی که ملت ایران و آزادهها و اسرای ما قرار داشتند، جامعه ما افسرده شده بود. افسردگی سرتاسر وجود مردم را گرفته بود. ما فراز و نشیبهای زیادی را در ایران شاهد بودیم. شاهد شادیهای بسیاری بودیم. شاهد فتح خرمشهر بودیم. ولی ایشان شادی را با درایتی که به خرج دادند، به تک تک خانههای روستا و شهر ما آوردند. مردم ما واقعاً اگر عمیق به این قضیه نگاه کنند، متوجه میشوند که آن زمان چه کسی رئیسجمهورشان بود و ما این نتیجهای را که الان داریم میبینیم، نتیجهی آن درایت است.
بعد از رحلت امام(ره) کشور با خلاء رهبری روبرو شده بود، آن هم رهبری مثل امام. ایشان با یک شجاعت و با نقل یک خاطره این خلاء را پر کردند و گفتند که ما در بین خودمان رهبر داریم. کشور ما موقعی که با آن بحران روبرو شد، همه انتظار میکشیدند که بعد از او چه پیش میآید. فقط با نقل یک خاطره قضیه تمام شد. مطلب زیاد است. نمیخواهم دیگر عنوان کنم. چون وقت تمام شد. میخواستم خیلی از مظلومیتها را بیان کنم. همین که اشارهای به مرد بحرانها کردم، فکر کنم همه تا آخر متوجه قضیه شدند.
از جناب آقای هاشمی رفسنجانی فقط یک تقاضا دارم و آن این است که ما انتخابات مجلس خبرگان را در پیش داریم و انتخابات مجلس شورای اسلامی را در پیش داریم. ما میخواهیم که ایشان در انتخابات مجلس خبرگان رهبری تزریق حیات کنند. برای کشور ما خیلی زشت است که ما چنین مجلس بزرگی داشته باشیم، ولی شور و هیجان نداشته باشد. ما این انتظار را از ایشان داریم. همهی ما انتخابات خبرگان را دیدیم. الان انتظار داریم که با شور و هیجان باشد تا تمام دنیا بفهمد که مردم ما پشت جمهوری اسلامی ایران هستند.
در ارتباط با مجلس شورای اسلامی هم فقط اکتفا به شفاف بودن صندوقهای رأی نکنیم. واقعاً همه چیز شفاف باشد. اگر همه چیز شفاف بود، مطمئن باشیم که جمهوری اسلامی ایران تقویت میشود و در دنیا سربلند خواهد بود. من عذرخواهی میکنم که طول کشید. برای شادی روح امام و سلامتی جناب هاشمی رفسنجانی و خودتان صلوات ختم کنید. والسلام.»
در ادامه دکتر سیدرضا موسوی نیا در سخنانی گفت: «بسم الله الرحمن الرحیم، عرض سلام و ادب و احترام خدمت حضار عزیز دارم. ادای احترام میکنم به بزرگ آزادگان حضرت آیتالله هاشمی و تقدیر و تشکر میکنم که واقعاً هر ساله زمینهی چنین جلسهی معنوی را فراهم میکنند که در واقع امر به معروف است. همهی ما آزادگان، ایمان و اعتقاد داریم که این مرد بزرگ بخش مهمی از تاریخ ایران و انقلاب است. به یادم هست که در اسارت ما سخنرانیهای حضرت امام، مقام معظم رهبری و حضرتعالی و شهید بهشتی را به صورت مسابقه در میآوردیم. یعنی خوب مطالعه میکردیم و سوالاتی را از آن استخراج میکردیم و بعد در آسایشگاههای صد و پنجاه یا شصت نفره به عنوان معلومات عمومی، سوال طرح میکردیم. یادم است که در پایان همهی سخنرانیهای حضرتعالی آزادی اسرا را دعا میکردید. دقیقاً سخنرانیها را مطالعه میکردم، چون جوان بودیم و استعداد داشتیم، میدیدم که در پایان همهی سخنرانی حضرتعالی آزادی اسرا را آرزو میکردید.
من دو خاطره خیلی کوتاه را عرض میکنم. من سیدرضا موسوینیا هستم و 8 سال و 45 روز و 8 ساعت سابقهی اسارت دارم. در سال 61 در عملیات رمضان اسیر شدم. در عملیات رمضان به اهداف خودمان نرسیدیم و تعداد زیادی اسیر دادیم و اولین عملیاتی بود که عراق زیاد اسیر گرفته بود. ما را که به اردوگاه بردند، بعد از مدتی یکی از افسران عراقی که در ایران دوره دیده بود و به زبان فارسی تسلط داشت، به اردوگاه ما در موصل آمد و تعدادی هم جمع شده بودیم و او شروع به منحرف کردن ذهن ما میکرد و اینکه اصول ما را زیر سؤال ببرد و اصول خودشان و حزب بعث را قالب نشان بدهد. به این کارها شروع کرد و تجربهی اولش بود و فکر میکرد که زمینهی این کار در اسرا هست. یادم است که یکی از شهدای بزرگ زمان اسارت به نام شهید فرخی که اهل شهرستان دزفول و معلم هم بود و میگفت: این لباس هم از پول خودم خریدم و حاضر نبودم که این لباس را از پول نظام جمهوری اسلامی خریداری شود. وقتی آن افسر استخبارات صحبت میکرد، شهید بزرگوار گفت: صحبتها تمام شد؟ افسر گفت: بله. بعد گفت: «خیالت را راحت کنم و چیزی را خدمتت عرض کنم و آن اینکه شاه در مملکت ما خرابی و ظلم کرد و اعدام و زندانی و شکنجه کرد. ما حاضر شدیم و او را بیرون کردیم. الان صدام حسین همان کارها را بدتر انجام میدهد. جنگ راه انداخت. مسلمانکشی میکند و در واقع هر ظلمی را انجام میدهد، شما هم پشت صدام بزنید و از این کشور بیرونش کنید و همه چیز درست میشود.»
آن افسر خیلی عصبانی شده بود، چون نمیتوانست روی ما کار کند و بعد آن حالت بغض و فشار روحی که به او وارد آمد، گفت: « میدانم شما همه در ایران کفتر باز بودید و حالا اینجا آمدید، مُهرهای نماز شما دو کیلو شده است!» در آن موقعیت چقدر شجاعت آن شهید بزرگوار و درست توجیه کردن در دوران اسارت تأثیر داشت و دیگر هرگز کسی را به اردوگاه ما نفرستادند.
خاطره دیگری هم دارم، چون زمان عملیات کمرم ضربه خورده بود، در اردوگاه موصل مرا به شهر موصل بردند برای عکسبرداری که اگر نیاز به عمل بود، عمل انجام بدهند. در مسیر چشمها و دستهایم را بسته بودند و به بیمارستان بردند. وقتی به بیمارستان رسیدیم، یک سرباز میخواست ترجمه کند که من چه درد و مشکلی دارم. به دکتر عراقی گفتم: میتوانم به زبان انگلیسی دردم را بگویم. چون رشته من دکترای زبان انگلیسی است. گفت: شما میتوانید انگلیسی صحبت کنید؟ گفتم: بله. بعد سریع به سرباز گفت: دستش را باز کنید، این آدم مهمی است. حالا من سن و سالی نداشتم و 20 سالم بود. دست و چشم مرا باز کردند و خودم شروع به صحبت کردم. بعد سریع گفت: بروید به بقیهی دکترها و پرستارها بگویید که همه پیش این اسیر ایرانی بیایند. همه آمدند و بعد به ما گفت: شما در ایران چه کاره بودید؟ من آن موقع اول نظری را داشتم، چون در شهرستان اندیمشک و دزفول در جنگ بودیم. گفتم: کارهای نیستم. گفت: انگلیسی را کجا یاد گرفتی؟ گفتم: در همین جا. گفت: نه، شما کارهای هستی. یا استاد دانشگاه یا کارهای هستی. بعد به دوستانش گفت: هذا یَخاف یعنی این میترسد. گفتم: من نمیترسم. گفت: عربی هم بلد هستی. گفتم: عربی را هم یاد گرفتم. گفت: در کجا یاد گرفتی، گفتم: همه را در اسارت یاد گرفتم. بعد گفت: هذا مواساره، هذا جامعه. یعنی پس این اسارت نیست، این دانشگاه است. برایش خیلی جالب بود. بعد به همه گفت: واقعاً اسرای ایرانی در اسارت، با همهی محدودیتها پیشرفت کردند که چقدر یک اسیر چشم بسته و دست بسته توانست نفوذ داشته باشد و آن جامعهی پزشکی پیرامون را تحت تأثیر خودش قرار بدهد. آرزوی ما همیشه سلامتی و سربلندی حضرتعالی است و ما هم با وجود حضرتعالی دلگرم هستیم و به سالی یک بار هم افتخار میکنیم که در خدمت حضرتعالی برسیم.»
آقای طباطبایی برای چندین بار در سخنانی گفت: «من توضیحی را خدمت حضرت آیتالله هاشمی عرض کنم که در سال 62 اگر یادتان باشد مصاحبهای از دو نوجوان ایرانی از تلویزیون فرانسه پخش شد که زن هندی در اردوگاه رمادیه مصاحبه کردند که من هم مدتی در آنجا بودم. یکی گفت: ای زن به تو از فاطمه اینگونه خطاب است که حجاب را رعایت کنی. یکی از آنها مهدی طحانیان بود که گفت: شما نباید سوال سیاسی کنید و آن امام، رهبر ماست و هر چه بگوید، ما اطاعت میکنیم. بعد از این قضیه صدام و رژیم بعث سرگیجه گرفتند، چون تک بسیار بدی خوردند و به دنبال تلافی بودند که چگونه این تبلیغات جمهوری اسلامی را خنثی کنند. لذا آمدند از تمام اردوگاهها یک تعدا از آزادگان کم سن و سال را به نام اطفال جمع کردند که اینها 23 نفر شدند و در سال 62 که بنده هم توفیق داشتم که حدود دو ماه در وزارت دفاع خدمتشان باشم. البته من جزو اینها نبودم و مرا برای بازجویی آورده بودند که تصادفاً خدمت این عزیزان بودیم. اینها را پیش صدام بردند و صدام به دخترش گفت که به اینها گل بده. دخترش دو ساله بود. بعد با اینها شوخی و صحبت کرد و خیلی تبلیغات راه انداخت که ما با اسرای ایرانی خوشرفتاری میکنیم. یادم هست که اینها را به وزارت دفاع آوردند و میگفتند که باید علیه امام مصاحبه کنید. اکثر این بچهها کم سن و سال بودند. حدود 14 تا 15 سال داشتند. عراقیها گفتند: باید علیه امام مصاحبه کنید و بگویید که امام ما را به زور به جبهه فرستاده و گفته اگر جبهه نروید، به خانوادههایتان کوپن نمیدهیم. یک کلید فلزی هم درست کرده بودند که یعنی خمینی اینها را فریب داده و گفته که این مفاتیحالجنان است و اگر به جبهه بروید، کلید بهشت را به شما میدهیم. یادم است چند شب که این بچهها را در سرمای زمستان لخت میکردند و آب سرد روی بدن آنها میریختند و با کابل بر بدن نحیف اینها میزدند که اینها علیه امام مصاحبه کنند. ولی والله قسم یک نفر از اینها حاضر به مصاحبه نشد و اینها با سرافرازی به اردوگاهها برگشتند و صدام و حزب بعث ره به جایی نبردند. الان دو، سه نفر از این بچهها اینجا هستند که از کرمان، زنجان و شهرستانهای مختلف به عشق زیارت حضرتعالی آمدند و یک کتابی را اخیراً آن 23 نفر نوشتند که خاطرات آن دوران است و میخواهند امروز به حضرتعالی اهدا کنند. اگر اجازه بفرمایید برادر عزیزمان جناب آقای خواجویی عزیز کتاب را خدمت حضرتعالی تقدیم میکنند. صلوات»
کتاب « آن 23 نفر» توسط یکی از آزادگان که یکی از 23 نوجوان ایرانی بود که کتاب سرگذشت خاطره مانند اسارت آنها بود، با شاخه گل تقدیم آیتالله هاشمی رفسنجانی شد.
در ادامه آقای عبدالحمید شمساللهی از آزادگان در سخنانی گفت: «بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین، این روز بزرگ را خدمت همهی دوستان آزاده و حضار محترم و مخصوصاً حضرت آیتالله هاشمی رفسنجانی و دیگر عزیزان تبریک عرض میکنم.
امر فرمودند که خاطرات با طنز تمام شود و ما هم اطاعت امر کردیم. حضرت آیتالله ما قبل از اسارت یک دوران دانشجویی در فرانسه داشتیم و بعد به داخل آمدیم و قسمت ما اسارت شد. روز اولی که اسیر شدیم، قرار بود که کنفرانس به قول خودشان غیرمتعهدها در بغداد تشکیل شود. ما را به زندان بصره بردند. در پشت میلههای زندان دو، سه نفر از عراقیها آمده بودند و با بچههای آزاده صحبت میکردند. ما چون درسهای حوزوی را خوانده بودیم و مسلط به عربی و انگلیسی بودیم، به یکی از سربازها که هم انگلیسی و هم عربی بلد بود، گفتم: بیا اینجا کارت دارم. گفت: چشم و کارت چیست؟ گفتم: میخواهم به شما بگویم که قال سیدنا الخمینی بان هذا المعتمرلاین عقد فالبغداد ابدا. بعد فوری چند نفر از امرای ارتش را جمع کرد و گفت: یک نفر را پیدا کردم که سیاسی و وزارت خارجهای است و باید همین الان دستگیرش کنیم و گم و گورش کنیم. فردای آن روز در آسایشگاه بصره در پادگان القادیسه، آمدند که حدود 500 نفر را در آنجا با شرایط خیلی بدی نگه میداشتند. در اردوگاه آمد و گشت و گشت و آن افسری که یک مقدار درجهاش بالاتر بود، گفت: سیدی همین خودش بود که با اطمینان خاطر گفت: کنفرانس بغداد، ما عَقِدُ فالبغداد. یعنی در بغداد تشکیل نمیشود. گفت: تو بودی؟ گفتم: فکر نمیکنم. ما را پیش فرماندهان سپاه سوم بردند و من دیدم که ممکن است شرایط یک مقدار بد شود. یک صحنهسازی کردم که به ضرر خود سرباز شد و فرماندهاش صدا زد و سیلی محکمی به سرباز زد و گفت: این حتی حرف عادی را بلد نیست بزند. اشتباه کردی و او را به داخل آزادهها بفرست.
دومین خاطره را هم بگویم که میخواهم از شما یک حلالیت جدی بطلبم. بچههای آزاده هر وقت دلشان تنگ میشد، وقتی روزنامههای عراقی را نگاه میکردند، مثلاً در روزنامه الثوره یا الجمهوریه، میگفتند: قال هاشمی فی خطبه. یعنی آقای هاشمی در خطبه اینگونه گفتند. من استعداد تقلید صدا را داشتم و عین شما صحبت میکردم و بچههای آزاده میخندیدند. من خصوصی خدمت شما خواهم گفت و وقتی بچهها جمع میشدند، به من میگفتند: آقای هاشمی به اسارت آمد. در اردوگاه موصل کوچک سربازی بود که اسمش یونس بود و بچهها به او گیجمیری میگفتند. از آزادهها میپرسید: گیجمیری یعنی چه؟ یکی از بچهها که عربی فصیح و جامع المقدمات را خوانده بود، گفت که من به تو میگویم که چیست؟ گفت: جریان این است که شَخصُ الذّی یَدُور علی الرأسه، کسی که دور سرش میپیچد. همین یونس یک شب آمد و پشت پنجره با من صحبت کرد. ساعت یازده شب بود که من او را صدا زدم و گفتم: بیا کارت دارم. در اواخر جنگ سال 67 بود. گفتم: یونس، یک جمله میخواهم به تو بگویم. من هم در باب فصیح رفته بودم و او سرباز عامی بود.گفتم: اَتَذکُرو اَنَّ قائدکم قال اِنَّ طهران بعد ثلاثه ایّام. یادت میآید که صدام حسین میگفت که بعد از سه روز در طهران مصاحبهی مطبوعاتی داریم. گفت. یادم میآید. گفتم: الان بصره، بغداد و کل مدنکم تحت القوات الخمینی و بعد از این شما هیچ چیز ندارید و بعد از چند روز عراق مال ما میشود ـ عصبانی شد و اعصابش به هم ریخت و نه میتوانست به فرماندههایش بگوید که من با او بحث کردم و نه میتوانست کاری بکند. فردا با حالت عصبانی آمد و گفت: از امروز دیگر با تو صحبت نمیکنم و تو هر چه بد بودی، به ما گفتی. این را برای ایجاد سرور در قلب آقای هاشمی گفتیم.»
حسن ختام این مراسم سخنان آیتالله هاشمی رفسجانی بود که فرمودند:
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله والسلام علی رسول الله و آله
خیلی خوش آمدید. اگر بگویم شیرینترین جلسهای که در دو، سه سال اخیر داشتیم، همین جلسه هست، باور کنید. این هم از دو جهت است: یکی اینکه میبینم شخصیتهایی که آن روز و تحت آن شرایط بودند، امروز با روحیهی خوب و با حفظ همان اصولی که داشتند، در کشورمان مشغول خدمت هستند و به ذهنم رسید که اگر ترتیبی داده شود تا این خاطرات شما را همه بخوانند، خوب است. البته خاطرات مخفی نمانده و اکثر آزادگان مطلبی نوشتند، کتاب شد، پخش شد، موجود است و ادامه پیدا میکند. ولی یک برنامهی عمومی باشد که مردم همیشه گوش بدهند و این هم میتواند به صورت میزگردی باشد که برای جامعه مفرّح و روحیه بخش و درس میشود.
اگر صداوسیما این کار را انجام بدهد، فکر میکنم خدمت ماندگاری است. به صورت هفتگی و ادامهدار باشد. میلیونها بیننده و مستمع خواهید داشت و حواشی زیادی خواهید داشت و مردم خیلی چیزها را یاد میگیرند و به انسانها قدرت مقاومت میدهد. حیف است که این همه خاطره بسیار بسیار مهم در کتابها و کتابخانهها بماند. هر چند در تاریخ میماند، اما یک مجموعه لازم است. اگر کسی حاضر نیست این کار را بکند، خودتان بیایید و یک مجله منتشر کنید و در این مجله یک بخش همین باشد تا افراد جمع شوند و خاطراتشان را بگویند. یک ستون بزرگ تشکیل میشود و این مجله همیشه جزو مجلاتی خواهد بود که در صدها سال آینده در تاریخ ایران جا دارد.
نظیر افتخاراتی را که شما در دوران اسارت آفریدید، در تاریخ جنگها ندیدیم. واقعاً ندیدیم. من خیلی تاریخ خواندم و از خیلی جنگها آگاهم. اما این مسأله حالتی دارد که منحصر به شماست. بعد تحلیلها شروع میشود که این قدرت و روحیه از کجا آمده ا ست و چگونه این صبوری پیدا شده است؟
به هر حال باید راهی پیدا کنیم که این به عنوان یک سرمایه سازنده باشد و بیش از هر کتاب، فیلم و هر چیز دیگری در تاریخ ایران میماند. ما در عملیاتها، صحنههایی از شهامتها، شهادتها و فداکاریها کم نداریم. اما آنچه که اینگونه ماندگار شود، کم است. من میدانم زندان یعنی چه؟ ما در داخل کشور زندانی بودیم و با خانوادهها ارتباط داشتیم و گاهی هفتگی یا ماهانه ملاقات داشتیم و یا یکی آزاد میشد و یا یکی میآمد، از بیرون مطلع بودیم. فقط در محاصره دشمنی بودیم که ما را شکنجه میدادند. اما شما عمری را در آنجا گذراندید و این قدر صبوری، مقاومت و اصالت و بعداً هم این قدر وفاداری به آرمان داشتید که یک حالت تاریخی کاملی است و میتواند جای خود را در تاریخ به اندازهی کامل جنگ باز کند که انشاءالله این کار بشود. من هم حاضر هستم هر کمکی به این کار شما بکنم که البته بهتر است صداوسیما این کار را بکند. به شرط اینکه حواشی تملقآمیز و امثال اینها را در آن درست نکند که آلوده شود و همان متنی باشد که گفته میشود. البته چون آنها سیاسی هستند، ممکن است هرگونه که بخواهند، انجام بدهند که این کار باعث خراب شدن آن و بیاصالتی میگردد. وگرنه تهیهی یک مجله که یک مجله طولانی میشود و سالها هم میماند و این دیگر در اختیار خودتان هست.
یک هیأت تحریریه و مدیریت میخواهد و به اندازهی کافی هم فروش میرود و هزینهی خودش را در میآورد و اصلاً نیاز به سرمایهگذاری هم نیست. لذا بیایید و این کارها را بکنید. اگر هم از من کمکی لازم بود، انجام میدهم. من کم و بیش با این حالات شما در زمان جنگ آشنا بودم. چون هم دوستان و هم بستگان ما در جنگ بودند و در نامههایی که مینوشتند، کم و بیش از این مطالب بود. بعد هم که آمدید، خیلی چیزها را به عینه دیدیم.
به هر حال به نظرم تاریخ آزادگان ما جزو مسایل مهم تاریخ ایران است. شما اینها را در جنگهای اول و دوم جهانی و جنگهای کره، ویتنام و جاهای دیگر نمیبینید که اینگونه و به این صورتی که شما نمونههایی را گفتید باشد. هر یک از آقایان خیلی مختصر و با بیان خوب مطالبشان را فرمودند. من از روابط عمومی خودمان میخواهم که این جلسه را همینگونه پخش کنند و اصلاً دستی به آن نزنند و بگذارند این حالتی که الان شما دارید، به جامعه منعکس شود و شاید همین هم وسیلهای برای مطالبه بیشتر این مسایل باشد.
اما مسأله اسارت، ما نمیتوانیم عمق مصائب را بگوییم و شما بهتر میتوانید بگویید. حقیقتاً با دشمن خبیثی از نوع بعثیها روبرو بودید که الان نمونههایشان را در داعش میبینیم. عمدتاً کسانی که داعش را به این آسانی به عراق آوردند، همان بعثیها بودند که وقتی از ارتش عراق اخراج شدند، دنبال چنین چیزی میگشتند. تشکیلات، زمینه، پول و اطلاعات دارند که چنین داعشی خلق شد و مثل آب خوردن آمد و منطقهی عظیمی مثل موصل را با همهی امکاناتش گرفت. موصل دومین مرکز مهم سیاسی، اقتصادی، نظامی و دفاعی عراق بود و دانشگاههای آنجا حتی تشکیلات هستهای داشتند و مواد هستهای در آنجا بود که به دست داعشیها افتاد. در موصل انبارهای اسلحه و چند لشگر بود. منتها لشگرهایی که دیدیم، آنگونه رفتار کردند و بعد هم همین مسأله را در تکریت و رمادیه دیدیم و هنوز هم اینگونه است و عمدهی امکاناتشان در دست این آدمهاست که با همهی وجود، با شیعه و ایرانیها خصومت دارند.
خصومتهایشان به خصوص وقتی با آن کشتهها و اسرایی که خودشان در جنگ داشتند، همراه میشد، کینههایشان خونی میشد و برسر شما خالی میکردند. خداوند این توفیق را داد که این مجموعه به غیر از تعدادی که شهید شدند و از دست ما رفتند و چند نفری هم که خیانت کردند و به سمت منافقین رفتند، به ایران برگشتند. منافقینی که نه رو در وطن دارند و نه در دنیا اعتباری دارند و نه میتوانند با اسم خودشان زندگی کنند. چون خیانت کردند. تعدادشان هم خیلی محدود است.
به هر حال واقعاً مسأله اسرا برای ما و امثال من که زندان دیده بودند و این مسایل را میدانستند، جزو رنجهای طولانی بود و اگر خوشحالی پیدا میکردیم، این رنج زود میآمد و روی خوشحالی را میپوشاند. جنگ که تمام شد، یعنی وقتی درگیریها تمام شد، ـ چون هنوز صلح نکردیم ـ و آتشبس اعلام شد، داغ جدیدی برای ما پیدا شد و آن این بود که تا آن زمان شما هر روز خبری از عملیات را میفهمیدید و خبرهای مهمی را میشنیدید و انتظار داشتید که جنگ به جایی میرسد. اما یکدفعه جنگ تمام شد و همسنگرانتان به خانههایشان برگشتند و شما در آنجا ماندید و هیچ بویی از آزادی شنیده نمیشد و خود این حالت بدتر بود. یعنی حالت اضافی پیدا کردید و گاهی شیطان هم وسوسه میکند که مثلاً ما را فراموش کردند و امثال اینها که بیشتر شده بود. امام خیلی خیلی خیلی به من تأکید میکردند و هر وقت مرا میدیدند، میگفتند که فکری برای اسرا کنید. من دوبار امام را نگران دیدم. یکی در موقعی که مکه دو، سه سال تعطیل شد و ما این فریضهی مهم را نداشتیم و امام یک بار با حالت حزن ما را خواستند و فرمودند: این درست نیست که ما حکومت اسلامی تشکیل دادیم و حج ما تعطیل باشد و مثل این است که نماز یا روزه تعطیل باشد. آیا این درست است که ما اینگونه باشیم؟ گفتیم: خود شما فرمودید که اگر از صدام بگذریم، از آلسعود نمیگذریم. ما چه کاری میتوانیم بکنیم؟ ایشان فرمودند: آن مطلبی بود که ما به شخص گفتیم. ولی مسأله بیش از اینهاست و شما بروید به گونهای مسأله را حل کنید.
من آن حالت امام را بعدش در مورد اسرا به صورت تکراری دیدم. هر خبری که میشد و ما ایشان را میدیدیم، میفرمودند: به فکر اینها باشید که خیلی سخت میگذرد. خانوادههایشان هم هر لحظه منتظر هستند و آتش آنها تندتر میشود. امام(ره) هیچوقت در حرفهایشان شعر نمیخواندند. ولی این بار خواندند.
وعدهی وصل چون شود نزدیک
آتش عشق تیزتر گردد
این حالت، حالت سختی بود و به سختی هم حل شد. صدامیها فکر کرده بودند که باید از ما امتیاز بگیرند. خداوند آنها را کر و کور کرد و به هر دلیلی که ما هنوز عقبه و اسرار آن را به تاریخ نگفتیم و گفتن آن آسان نیست. بالاخره اینها به کویت حمله کردند. البته کویت هم در جنگ خیلی به صدام کمک کرده بود و پول و بندر میداد و جزیره بوبیان را به نحوی در اختیارش گذاشته بود که میتوانست از آنجا به خاک ما حمله کند. یک بار پیغام دادم و گفتم: اگر ما بوبیان را از دست عراق بگیریم، دیگر مال شما نیست و به شما پس نمیدهیم. بعد از آن یک مقدار ظاهرش را کم کردند. شاید حامیان میبایست تنبیه میشدند که خداوند آن مقدار تنبیهشان کرد.
به هر حال همان کسانی که این همه کمک کرده بودند و نفت را به جای عراق میفروختند، گرفتار شدند. چون عراق نمیتوانست نفت را از خلیجفارس صادر کند، آنها این کار را میکردند که عراق هزینهی جنگ را بدهد. عراق به شدت و خیلی شدید بدهکار شده بود و همهی طلبکارها آمده بودند. چون جنگ تمام شده بود و عراق میبایست بدهیها را میداد. در داخل کشورش هم کمبودها پدر بعث را درآورده بود. خرابیهای جنگ مانده بود. کشاورزی عراق تعطیل شده بود و عمدهی صنایع عراق منهدم شده بود و خیلی چیزهای دیگر. عراق گرفتار واقعی شده بود و راه حلش را در این دید که برود کویت را بگیرد تا پولهای فراوان آنجا را ببرد و هم چاههای نفتی بود که میتوانست از آنجا صادر، استفاده و مشکلش را حل کند. به یک صورتهایی هم فریب خوردند و رفتند این کار را کردند. هر چه هم داشتند میترسیدند که بعداً گم شود به ایران آوردند که بحث دیگری دارد. خداوند از راهی که انسان بدکار فکرش را نمیکند، تنبیهاش میکند. البته مردم عراق از قدیم کویت را جزو عراق میدانستند و هنوز هم هیچکس حاضر نیست که بگوید جزو عراق نیست. حتی آقای حکیم و کسانی که اینجا بودند، هیچ وقت نگفتند که اگر ما حاکم شویم، به کویت تعرض نمیکنیم. لذا عراق به کویت حمله کرد و از آنجا به جای اینکه ماهی بیاورد، آنگونه رفتار شد و آخرش هم سر از گور درآورد و عراق را هم به اندازهای که استحقاق داشتند، منهدم کرد. چون عراقیها هم به ما خیلی ظلم کردند و خرابی بار آوردند.
البته عدالت خداوند در تاریخ گم نمیشود. منتها خداوند مثل ما گرفتار زمان نیست. خداوند فوق زمان، مکان و همه چیز است و در همه جا هم هست. خداوند درباره وقوع روز قیامت که ممکن است میلیاردها سال دیگر پیش میآید، میگوید نزدیک است. واقعاً هم زمان محدود نیست.
به هر حال خداوند وعدهای را که به شما و ما داده بود، عمل کرد و ما پیروز واقعی شدیم. من شکی ندارم که اگر ما وارد میشدیم و بغداد و عراق را هم میگرفتیم و همهی این کارها را میکردیم، مصیبت بعد آن بیشتر از جنگ بود. عراقیها علیه ما قیام میکردند. چه کسی قبول میکند که کشورش را فرد دیگری، آن هم با جنگ بگیرد؟ عربها علیه ما قیام میکردند. دنیا ما را تحریم میکرد و ما را در عراق گرفتار میکردند. هزینههای ما زیاد میشد و شاید در همان شرایط همهی اسرای ما شهید میشدند و خیلی اتفاقات دیگری میافتاد. اما خداوند اینگونه درست کرد که به دست خودشان، خودشان را به مخمصه انداختند و انتقام گرفته شد و امروز آن مقدار شیعیانی که با آنها همکاری نکردند، در رفاهتر هستند. اما خیلیها هنوز مشکلات دارند.
انشاءالله خداوند عاقبت عراق را به خیر بگذراند. چون عراق دچار دشواری عمیقی است. تحلیل من همیشه این بود که عراق نمیتواند اینگونه باشد، سه بخش شیعه، سنی و کرد که همه در آنجا متخاصم هستند، چگونه کشورشان را میخواهند اداره کنند؟ نزدیک به ما هم هستند. دیکتاتوری مثل صدام بود که اینها را آرام کرده و همه را تحت مهمیز قرار داده بود. الان دیگر صدام هم نیست. قانون اساسی دارند که ملاکهایی دارد. همان هم قابل اجرا نیست و میبینیم که چگونه دارند میجنگند. عراق دچار مخمصهای شده است و اگر ما در عراق رفته بودیم، این مخمصه به گردن ما میافتاد. الان ما در آنجا به عنوان ناجی هستیم که مسایلشان را حل کنیم. فتح از این بهتر نمیشود. بهترین تحقق وعدهی نصر همین بود که شد و تازه اول است و بعداً اگر ما لایق باشیم، خداوند ادامه میدهد و اگر هم نالایق باشیم، بیش از این اتفاق نمیافتد.
به هر حال آن روزی که شروع شد که شما وارد ایران شدید، بزرگترین روز برای همهی مردم ایران بود. فکر میکنم کسی نبود که خوشحال نباشد و بیش از همه خود من خوشحال بودم و روی پایم بند نبودم و نمیتوانستم درخانه بنشینم. نمیتوانستم پشت میز کارم بنشینم و لحظه به لحظه منتظر بودم که چه میشود. خداوند اینگونه شما را به وطن برگرداند.
پیش از اینکه شما بیایید، ما در مجلس یک قانون جامع گذراندیم که وقتی شما وارد میشوید، بین شما خیلی مریض بود که میبایست مداوا میشوند و آنهایی که تحصیلاتشان عقب افتاده، بتوانند تحصیل کنند. مسأله شغل و زندگی شما و همهی مسایلی را که یک زندگی عادی لازم دارد، در آن قانون دیدیم. الان متأسف هستم که شما میگویید هنوز همهی قانون عمل نشده و جاهای هست که باید عمل شود و این چیز خوبی نیست که عمل نشده است. البته عواملی داشت و روزهایی مسایلی پیش آمد که تأخیرهایی افتاد. بنا بود که برای همه خانه تهیه شود، زمین داده شود، شغل داده شود و تقدم مشاغل باشد. الان خیلی از شما تحصیل کردید و تحصیلات را تمام کردید و شخصیتهای علمی در جامعه هستید. من فکر میکنم الان سالمترین مدیری را که میشود پیدا کرد، در بین شماست و باید استفادهی بیشتری شود. این چیزها جزو خواستههای شماست. من خواهش میکنم آن چیزهایی را که مهم میدانید و عمل نشده، بگویید و به آقا بنویسید. چون الان حرف ایشان نافذ است. برای من هم بنویسید و من هم در بعضیها جاها ممکن است بتوانم کمک کنم که اگر ظلمی شده و یا حقی باقی مانده، جبران شود.
این مسأله در مورد دیگران هم هست که بعضی موارد عمل نشده است. ما در مجلس قانونی را گذراندیم که این بچههایی که جوانیشان را در جبهه گذراندند و از مدرسه و دانشگاه چشمپوشی کردند و به جنگ رفتند، تحصیلشان جبران شود. آن موقع یک مقدار با اغراق گفتیم که 40 درصد دانشگاهها را به رزمندگان بدهند. به دولت رفت و آییننامهاش در دولت ماند. چون آنها میدیدند که نمیتوانند. چون این همه پشت کنکور بودند. آن موقع میلیونها نفر پشت کنکور بودند و دانشگاه زیادی نداشتیم. به هر حال محدودیتهایی داشتند که ماند. وقتی به دولت رفتم، خودم آییننامهاش را بعداً نوشتم و اجرا کردم. البته الان نسبتاً عملی شده و خود رزمندهها و بچههایشان به دانشگاه رفتند و امتیازاتی دارند. اما اینکه آیا آن هم کامل شده یا نه؟، نمیدانم.
به هر حال میدانیم که در دفاع مقدس کسانی که واقعاً از جان، مال و وقتشان سرمایهگذاری کردند، وارث ایران هستند و آنها ایران را حفظ کردند. والّا نقشه این بود که ایران را حداقل تجزیه کنند و به خصوص خوزستان را که بسیار بسیار برای ایران مهم بود، از ایران جدا کنند. هنوز هم دنبال این چیزها هستند. از آن مسایل به خاطر دفاع مردم توانستیم عبور کنیم و واقعاً اگر آن دفاع نبود، سرنوشت ایران به این عظمت معلوم نبود که چه میشد. امروز ایران ماند که بهترین کشور در کل منطقه است. با همهی این دشمنیها، تحریمها و آزارها و حتی با همهی این اختلافاتی که در جامعهی خودمان داریم که این هم یک نقص است، با همهی اینها باز جای امنی که میشود زندگی کرد، ایران است. البته در اینجا هم یک سری کارهایی انجام شد که خیلی از آدمهای آزادمنش را رنج میدهد. ولی بهترین، امنترین و مؤثرین کشور است و اگر دست ما باز باشد، میتوانیم اختلافات افغانستان، عراق، سوریه، یمن و خیلی از جاها را دوستانه حل کنیم. چون غرض و مرضی نداریم و همهی چیزها را برای خودشان و اسلام میخواهیم و میخواهیم مسلمانها راحت باشند.
حالا دیگر شرایط نسبتاً خوبی پیش آمده است. اما باز هم آدمهای نادانی در کشور هستند که دلشان میخواهد دعوا باشد. چون در دعوا چیزهایی گیر خیلیها میآید و در تحریمها هم خیلیها زدند و بردند. وقتی نتوانیم نفت را بفروشیم و نیاز هم داریم و دولت هم نتواند بفروشد و کسی هم جرأت نکند از ما نفت بخرد، راهی را انتخاب کرده بودند که به اشخاص خاصی میدادند و آنها هم به مشتریهای خاصی میدادند که پول بعضیها اصلاً بر نمیگردد و بعضیها نیم بها بر میگردد. چیزهایی شده که انسان دلش نمیخواهد که اصلاً اینها را بگوید. این اتفاقاتی که افتاده، در تاریخ برای ایران زشت است مثلاً کالایی را که ضروری هست و باید بخریم و همیشه در مناقصه میخریدیم، این بار باید با ناز و آن هم با دو، سه واسطه بخریم و در این حالت هزینههای اضافه نمیشود. وقتی که وارد میشود، مشکلاتی دارد و اگر عیبی داشته باشد، پس دادن آن آسان نیست. در خبرها میخوانید که دو دکل خریده شده و پولش هم داده شده، چون به ما نمیفروختند و دکل هم نیاز بود. به شرکتی در ترکیه رفتند که خود آن شرکت خریده تا به ما بدهد. پولش را از ما گرفته، اما دکل نیامد. چگونه میشود در محاکم بینالمللی شرکت را محاکمه کرد؟ چگونه میشود حق را اثبات کرد؟ در جریانتحریمها خیلیها زدند و بردند و مصلحت هم نیست که همهی اینها رو شود. چون افتضاح است و اعتبار کشور مخدوش میشود.
ما اینگونه موارد را در این دورهی تحریمها و بیارتباطیها پیدا کردیم. بعضیها دلشان خوش است که مقاومت کردیم و میکنیم. اینکه با این قیمت کسی کشورش را فقیر، مردم را فقیرتر و زندگی را مشکل کند، درست نیست. مقاومت ما دفاع بود که به ما حمله کردند و خواستند کشورمان را بگیرند و تجزیه کنند و خواستند انقلاب را بشکنند. در آنجا واقعاً به تمام معنا مقاومت بود. مقاومت مقدس و جهاد بود. اما در اینگونه چیزها مشکل پیدا میکنیم.
به هر حال شما آزادگان افتخار خودتان را دارید. جامعه هم شما را دوست دارد. کم هزینهترین نهادهای ایثارگر هستید. ما الان نهادهای ایثارگر خیلی داریم. ولی کم هزینهترین آنها شما هستید. شما از همان روزهای اول که وارد شوید، با هزینهی کم خیلی زود به سراغ کارهایتان رفتید و در خیلی از جاها مشکلاتتان را خودتان حل کردید و باز هم دارید این کار را انجام میدهید. بعد سیاسیتان به گونهای نبوده که بین شما جناحبندی و دعوا باشد که دیگران را اذیت کنید. راه خودتان را با آنچه که میفهمیدید، داشتید. در مدرسهی اردوگاههای سخت، شخصیت شما تقویت شد. شخصیت دینی، اخلاقی، اجتماعی، همکاری و همهی اینها در آن دوره سخت تقویت شد. انسان در این دورهها رشد میکند و شما به این صورت رشد کردید و امروز از ذخایر کشور هستید و الحمدلله ظرفیت بالایی دارید و خدا کند که نسل جدید بیشتر بتواند از شما استفاده کند و تجربیات شما باید برای جامعه به صورت کتابهای درسی تنظیم شود.
چون من ملاقات بعدی دارم و یک مقدار هم وقت آنها را گرفتم، باید بروم. دلم میخواست با شما بیشتر حرف بزنم که فرصت کم است. بسیار خوش آمدید و لطف فرمودید. سلام مرا به بقیهی هم برسانید. امیدوارم موفق باشید.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته